192.دماوند
دیروز آبگوشت پختم ... یعنی از عصر داشت میپخت ... مرتضی گفت ظهر بگو مامان اینا هم بیان اینجا ... منم هوس کردم بجای اینکه بیان اینجا غذامون رو برداریم بریم دماوند! افشین اینا هم اونجا بودن آبگوشت هم دورهمی میچسبه ... خلاصه جمع کردیم و رفتیم ... عجب چیزی شده بود ... دیگه استخووناشم نرم شده بود:دی بدبخت تقریبا 1 روز پخته بود!
تا شب اونجا بودیم و بعد راه افتادیم ... رسیدیم سر جاده دیدیم اوووووووووووووه چه ترافیکی ... خلاصه که دوباره دور زدیم و برگشتیم شب همونجا موندیم:) البته آمیتیس نمیدونم چرا اونجا بد میخوابه:( شب پدرمون رو درآورد ولی لااقل تو اون ترافیک برنگشتیم:)
نکته ی جالب این دماوند این بود که آنیتا داشت غذا میخورد ... به ماست که رسید آمیتیس رفت ازش بالامیرفت که بهش ماست بده و اون بچه خیلی با جدیت قاشق قاشق ماست میذاشت دهن آمیتیس:* خیلی بانمک بود ...



192.دماوند
